الان داشتم ارشیو خرس قهوه ای رو میخوندم. نه خیلی قدیم ها رو ها .. همین اواخر

همون موقع هم با اشپزخونه و کلا سلیقه ای که در خریدن چیزای رنگی رنگی داره حال کرده بودم اما ایندقعه با محیط  آشپزخونه اش خیلی حال کردم.

و کلا  تصور کردم یک اشپزخونه ی کوچولو و خیلی نقلی اما مرتب (که البته از خودم بعید میدونم)

که توش یه قوریو کتری داشته باشند قل قل کنند

ولی توی همون خونه ی کوچیک و نقلی که به زور حتی 50 متر میشه واقعا عشق باشه و صفا و مهربونی و یکرنگی؟

 به نظرتون خیلی خواسته ی زیدیه؟

 البته البته سلامتی هم باشه

 یعنی اصن اول سلامتی باشه بعد همه ی اونا که گفتم

نمیخوام.. واقعا نمیخوام بزنم تو فاز غم اما امروز یه چیزی شنیدم که دلم داغ شد

 آقا فراد رو از بچگی میشناسم

 هر سال دو سه بار می اومد خونمون برای تمیز کاری

 یه مرد چشم پاک و دست درست از خطه ی لرستان که زن و بچه اش اونجا بودند

و خودش اینجا کار میکرد

 نقدررر چشم پاک بود که بابای منم قبولش داشت نه اینکه بابام تعصبی باشه ها و لی کلا بدبینه و البته 99 درصد بدبینیش برای مسائل غیر ناموسیه مثلا اصلا نمیتونه به این کارگر های شرکتی اعتمادکنه چون معتقده که 99.999 درصدشون دزداند مگر خلاقش ثابت شه

 کلا  اینجوریه دیگه

ولی ببینید این آقا فرهاد چجوری بود که بابامم عین برادر قبولش داشت

اقا فرهاد ما وقتی من بچه بودم و بهش میگفتم دست شما درد نکنه بهم میگفت سر شما درد نکنه و من که بچه بودم و نادون :)  میگفتم اقا فرهاد وقتی من میگم دست شما درد نکنه شما هم باید بگی دست شما درد نکنه نه اینکه بگی سر شما درد نکنه

این اقا فرهاد ما بچه زیاد داشت( لعنت به جهل و نادونی) و بنده ی خدا هرچی کار میکرد بازم زندگییش میموند

 یه پسرم خدا بهش داده بود که روانی محض بود. ول و علاف. میخورد و میخوابید وپدره رو کتک میزد که بهش پول بده

سناریو کیلویی براتون نمیگما واقعیته

انقدر پسر هارو و حشی ای بود که اخر یه روز باباهه مججبور میشه زنگ بزنه پلیس بیان بگیرنش

کوتاه کنم. ما هیچ وقت هیچ بدی ازش ندیدیم..و حالا اون مرد زحمتکش که یه تار اون ابروهای کلفت و یه خط اون صورت سرشار از چین و چروکش به خود منی که میخورم و میخوابم و تازه غر هم میزنم شرف داشت که پول حلال در می اورد سرطان روده گرفته و خودشم خبر نداره

 البته واقعا بهتر که نمیدونه ولی ......

چه بگویم از این دل

به مامانم گفتم مامان تروخدا حالا که این همه سال زحمتمونو کشیده اگر میتونی یه چیزی به حسابش بریز دم عیدی دستش خالی نمونه

امروز مامانم زنگید به اون خانومی که اقا فرهاد قدیما مرتب هفته ی یکبار میرفت خونشو ازش بیشتر خبر داره

و  خانومه گفت که اقا فرهاد تازگیا برای درمان تهران بود

 که پسرای اون خانومه هر کدوم100 تومن بهش دادن و  شوهر خانمه ( بن شن فروشه ) بهش مقادیری روغن و  برنج و چای وقند و از اینا داده و قعلا برای عید اوکی هست

من تا امروز نمیدونستم که سرطان داره

 اخه بنده ی خدا تصادف هم کرده بود و من فقط تصادفش رو میدونستم

 دلم به معنای واقعی کلمه ریشششش شد

 دنیای کثفیه. به هبچ کس رحم نداره حتی به اونایی که یک عمری رنج کشیدند

 اینجا که میرسه با تمام وجود دعا میکنم که واقعا بهشتی  باشه که اینجور ادما صاف برن توش

 یه موقع دیگه هم دعا میکنم از ته قلب که جهنم که میگن باشه

واسه ی اونایی که تو این مملکت انقدر دارن بی  پدری میکنن و  مال مردم رو میخورند

 ولی وقتی یاد گناهای خودمم می افتم ارزو میکنم  نباشه که اونوقت بیچاره ام :(

این چند وقته خیلی توی وبلاگا دیدم که بچه ها برای سلامتی وشفای یکی درخواست دعا کردند و درست شده

 راستش نمیدونم چرا چند وقته انقدر اعتقاداتم رو از دست دادم اما بذارید امشب برگردم

 ازتون خواهش میکنم برای شفای این اقا فرهاد ما دعا کنید . بنده ی خدا هنوز دختر شوهر نکرده داره ... خیلی خیلی مظلوم هم هست

 براش دعا کنید. خدا سایه اش رو در صحت و سلامت بالا سر بچه اش نگه داره

/ 0 نظر / 4 بازدید