یه حرفایی همیشه هست... که از درد توی سینه اس

با این که وسط درس خوندن بودم اما یکهو یه چیزایی میاد توی ذهن که باید نوشتشون

باید خالی شد  باید گفت ورها شد

 من نمیدونم چرا تاوان تفکرات اشتباه مادر پدر هامون رو ما باید بدیم

چرا ما باید   با تحمل سختی های زندگی و رسیدن به این مرحله که سخت در اطافمون بنگریمو  فکر کنیم بفهمیم که :

وای راستی مامان بابا  چطور انیهمه سال با این فکر غلط طندگی کرده اند و ما هم خو گرفتیم

اما حالا رسیده ایم به نقطه ای که میبینم اون چیزایی که به ما گفتن با حقایق اطرافمون جور در نمیاد؟

من باید از روی زندگی خیلی از دوستان و نزدیکانم فهمم که ایده ی پدر من برای  یه کاری اشتباه بود

 ایده خانواده ی من مبنی بر منفی نگر بودن وحشتناک بخدا اشتباه بود

 اما چرا این منم که باید این تاوان های سخت و کمر شکن رو بدم؟

 چرا منم که باید اعتماد به نفقسم از بچگی خورد و شده باشد؟

چرا منم که باید تحمل سختی های وارد شده به جوونی و بهترین سالهای پدرم رو از طرف خانواده اش  به عناون پسر ارشد تحمل کنم؟

 چرا؟ مگه شونه های من  قویتر از مال دوستامه؟‌چرا من باید هی اینها رو ببینم و فکر کنم و به نتیجه برسم  ؟

چرا ؟   واقعا چرا؟

 هر چی میخوام به چیزای خوب فکر کنم ولی واقعا نمیتونم ... یعنی یه چیزایی هست که تا دم حلق میاد و بالا و همون جا میمونه  ... همونی که اسمش بغضه !

 

و چقدر سخته وقتی که میبینی که خیلی از نزدیکانت چنان در دنیای شاد  و خرمی و خجسته ای به سر میبرند که   با اونی که تو  توشی کیلومتر هــــــــــــــــــا فاصله دارد

و بعد هر روز تو مجبوری که مشکلات زندگیت رو از فرط خجالت !   توی سینه ات مدفون کنی !

و در برابر اون همه آسایش ! لبخند بزنی !

 گاهی فکر میکنم چندان هم  با تقصیر نیستم

/ 0 نظر / 8 بازدید