یه آه عمیق

دوستام خوبم:

شما تا حالا براتون پیش اومده که یکی از دوستاتون  که خیلی چیز ها هم ازش یاد گرفته اید ،  به طور  غیرعمدی اعصابتون رو خورد کنه ولو اینکه  حتی خودتون واقف هم باشید که تقصیر اون نیست اما به هر حال  حرفاش ،  تعریف هاش و موقعیت هاش شما رو  ناراحت کنه

البته اینجا جسودی نیست دیگه واقعا؛ ولی مثلا شانش اوردن های متوالی اش رو برای امتحان و استاد و پایان نامه و ......   هــــــــــــــــــــــــــــزاران هزار چیز دیگه ببینید و یه جورایی بد شانسی های متقابل برای خودتون یا حتی اصلا این قسمت هم نه !

ولی همین که میبینید امکاناتی هست و بوده و که برای خیلی ها نبوده و نیست

نمیدونم چطور بگم که واقعا فکر نکنید من با  توجه به چیزای قبلی که توی وبلاگم نوشتم واقعا دیگه یه ادمیم که صبح تا شب نشستم دارم حسرت زندگی مردم رو میخورم و  حتی  بدشون رو میخوام (یعنی حسودی همراه با   بدخواهی)

 فقط خدا واقف و اگاهه که چقدرررررر با خودم کار میکنم و خودم رو امر به معروف  و نهی از منکر از طریق  به یاد اوری  عاقبت  شرعی و حتی   هی از لحاظ روانی با خودم کار میکنیم و واقعا تو این دو ماه هم یه سری برنامه ی شدیدی با خودم داشته ام

...

حالا حرف اصلی من اینه که نمیدونم با این دوستم چه کنم؟

هم انقدر تا حالا از بودن باهاش چیزای خوب ازش یاد گرفته ام که دلم نمیاد و هم وقتی این شرایط رو میبینم اذیت میشم. یه تلفن دیشبش و اینکه هی (ناخواسته) گفت و گفت و گفت  تا امروز مودمو اورده پائین

بدم میاد ازاینکه ناتوان باشم

 بدم میاد ازاینکه انقدر راحت   تاثیر بگیرم

به نظر شما باید چه کرد؟ باید آخر سر کدوم راه رو رفت ؟ نه میتونم بهش بگم انقدر از داشته هات تعریف نکن(که اصلا نه از رو قصد اینکارو میکنه (البته فکر کنم) و نه اینکه اصلا میدونه  اون چیزایی که تعریق میکنه چقدر خواسته های قلبی منه . یه نمونه ی کوچیکش رابطه ی خیلی خوبش با باباشه )

واقعا قابل گفتن نیست و نه میتونم  تحمل کنم ؟

چی کار کنم؟  :'(

 

/ 0 نظر / 13 بازدید