چت

امروز همین طور که  داشتم مقدامت آشپزی رو فراهم میکردم  یکهویی  یاد یه فضیه ای افتادم

 سال 82 بود یعنی اسفند 81 بود و قبل از عید (روزهای اخر اسفند) پسردایی بابام به مناسبت   اومدن پسرش از امریکا بعد چند سال یه مهمونی داده بود  چون میخواست همه باشند و میدونست توی عید ممکنه خیلی ها برن مسافرت

 راستش اون سال ، سالاولی بود که من کامپیوتر خریده بودم و همه چیزش برام خیلی جذاب بود (ک ه البته تا سالهای بعد هم همینطور بود)  و مخصوصا اون موقع  عشق چت بودم

 میرفتم تو سایت بدهی  که چون فیلتر شد اصلا نمیدونم که  الانم دیگه هست یا نه و اونجا چت میکردم

 انصافا گرافیک محسط چتشم خیلی  بهتر از یاهو مسنجرو  اینا بود

خلاصه اون مهمونی رو من نرفتم ( البته مقادیریش هم مربوط به مشکلات اعتماد به نفسی شدیدی بودک ه اون زمان داشتم )  :(

و موندم خونه  و  پای چت

من کلا معتقدم که مامان وبابای من یکی از بی سیاســـــــــــــــــــــــــــت ترین افراد  روی کره ی زمین هستندو  واقعا شاهکاریند در نوع خودشون

 یکذره بلد نیستند که بر خلاف اطرافیانشون   مسائل نا خوشاشیند یا بد رو طوری جلوه بدن که  مثلا خوبه یا اصلا کلا بلد نیستند طرف رو بپیچونن . همیشه عادت دارن که زیاد توضیح بدن و در حین همین زیاد توضیح دادن یه سری مسائلی که اصلا لازم نیست گفته بشه رو لو میدن و .....

 در ضورتی که مثلا مادر بزرگ پدری و عمه ی من خدای سیاستن و خوب بلدن که چی رو کی بگن و چی رو کی نگن یا چجوری  دُم بحث و بحث کننده راجب مسائلی که نمیخوان حرفی  دربارش بزنن رو ببرند

و بابای من کلا اونجوریه که عرض کردم 

یا مثلا دقیقا مامانم هم عین بابامه( فضیه در و تخته و اینا )

خلاصه ما با خیال خوش که نشسته بودیم داشتیم چتمونو میکردیم که مامانم شب که اومد گفت همـــــــــــــــــــــ] احوالتو پرسیدن و گفتن  که کجایی و ع (همون که از امریکا اومده بود ) هم کلی احوالتو پرسیده که من کلی وقت نبودم دلم میخواست  نورا رو هم ببینم !

اینام صاف نه گذاشته بودندو  ونه برداشته بودند گفته بودند که  نورا نشسته داره چت میکنه !

 یعنی کارد بهم میزدی خونم در نمی وامد

 اخه مادر من ! پدر من حالا اینم چیزیه که شما برگردید در جمع مطرح کنید !

خلاصه حالا یادم نیست چقدر  دعوا کردم یا نکردم ولی گذشت

 امروز که یکهو یادش افتادم  ( به عنوان مسئله ای که همیشه از یاد آوریش خیلی حرصم میگرفت ) یکهو این جرقه در ذهنم روشن شد که  نورا خانوم !

خب اون مامان بابای بیچاره ت ! شاید اصلا نمیدونستن که چت کردن (اونم تو محیط نشناس و با ادم های ناشناس)الزاما کار جالبی نیست و اصن یه جورایی بده !

  و  اون وقت بود که این ناراحتی 7 ساله  دودو شد و رفت هوا

 بعد به این فکرکردم که واقعا  پدر مادرای ما به خاطر ندونستن و کلا شاید وارد نبودن به خیلی از مفاهیم جدید زندگی  گاها ناخواسته یه کارایی رو میکنن

 و چقدرخوبه که اگر من یادم باشه که  اگر روزی مادر شدم همیشه فکر کنم

به اینکه کاری که میکنم  یا حرفی که میزنم یه موقع بد نباشه و اصل فکر کنم به معنای بعضی مفاهیم

 مثل سادش همین که ندوستن پدر مادر من راجب بد بودن و چیپ بودن  چت !  باعت شد که خب یه جورایی آبرو ریزی شه اونشب :)  :دی

خلاصش اینه که من الان نادمم که چرا 7 سال بهشون در مورد اون قضیه ی خاص گیر میدادم  :دی خجالت

 

دوست عزیز : میرزا بنویس عزیز . مطلبتون رو خوندم و  میام براتون به زودی یک نظر طولانی میگذارم :)

بچه ها شما هم اگر دوست دارید بخونید و نظر بدید:)

/ 0 نظر / 4 بازدید